هیپ_هاپ جوجو

نامه بسیار زیبای نادر ابراهیمی به همسرش
نویسنده : مهسا - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۸
 

 این مطلب بخشی از یکی از نامه‌های نادر ابراهیمی به همسرش است
توصیه می شود که همه زوج‌ها این نامه را چندین بار و نه به‌تنهایی که
با هم و در کنار یکدیگر ‌بخوانند.
نادر ابراهیمی داستان‌نویس معاصر ایرانی است.
او علاوه بر نوشتن رمان و داستان کوتاه، در زمینه‌های
فیلم‌سازی، ترانه‌سرایی،ترجمه، و روزنامه‌نگاری نیز فعالیت کرده‌است.

 

      همسفر!
      در این راه طولانی که ما بی‌خبریم
      و چون باد می‌گذرد
      بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند
      خواهش می‌کنم! مخواه که یکی شویم، مطلقا
      مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
      و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
      مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم
      یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را
      و یک شیوه نگاه کردن را
      مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه‌مان یکی و رویاهامان یکی.
      هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
      و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است
      عزیز من!
      دو نفر که عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است،
      واجب نیست که هردو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه،
      رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
      اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که
      یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافیاست.
      عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما،
      این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .
      من از عشق زمینی حرف می‌زنم که ارزش آن در «حضور» است نه
      در محو و نابود شدن یکی در دیگری.
      عزیز من!
      اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد .
      بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
      بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم .
      بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید .
      بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست،
      بحث کنیم ،اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند .
      بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل .
      اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .
      سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است .
      بیا بحث کنیم .
      بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم .
      بیا کلنجار برویم .
      اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.
      بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، ،
      در بسیاری زمینه‌ها تا آنجا که حس می‌کنیم دوگانگی، شور و حال
      و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ،حفظ کنیم.
      من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم کنیم و حق داریم
      بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم .
      بی‌آن‌که قصد تحقیر هم را داشته باشیم .
      عزیز من! بیا متفاوت باشیم .


 
comment نظرات ()
 
مکالمه نی نی با خدا!!!
نویسنده : مهسا - ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٥
 

This is beautiful.

A Newborn's Conversation with God




A baby asked God, "They tell me you are sending me to earth tomorrow,
but how am I going to live there being so small and helpless?"

God said, "Your angel will be waiting for you and will take care of you."

The child further inquired, "But tell me, here in heaven I don't have
to do anything but sing and smile to be happy."

God said, "Your angel will sing for you and will also smile for you.
And you will feel your angel's love and be very happy."

Again the small child asked, "And how am I going to be able to understand
when people talk to me if I don't know the language?"

God said, "Your angel will tell you the most beautiful and sweet words
you will ever hear, and with much patience and care, your angel will
teach you how to speak."

"And what am I going to do when I want to talk to you?"

God said, "Your angel will place your hands together and will teach
you how to pray."

"Who will protect me?"

God said, "Your angel will defend you even if it means risking its life."

"But I will always be sad because I will not see you anymore."

God said, "Your angel will always talk to you about Me and will teach
you the way to come back to Me, even though I will always be next to you."

At that moment there was much peace in Heaven, but voices from Earth
could be heard and the child hurriedly asked, "God, if I am to leave
now, please tell me my angel's name."

God said, You will simply call her, "Mom."






Lift a mother's spirit; send this to every mother you know


(no matter how old her child is).


 
comment نظرات ()
 
راستی و درستی
نویسنده : مهسا - ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٥
 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.
اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است.
بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آنها به استاد گفتند: ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»…..
استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند….
آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند…..
سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:
کدام لاستیک پنچر شده بود….؟!!


 
comment نظرات ()
 
freedom
نویسنده : مهسا - ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۸
 

نمی دونم چرا هنوز یاد تو می افتم...

که با هر قطره اشکت منم مثل تو آشفته ام

نمی دونم چرا، منم مثل تو بی تابم

 شبایی که تو بیداری، به یاد تو نمی خوابم

اونقدر گفتن که آزادی

به مرگ ساده تن دادی

شاید از جرم دیروزه که به این روز افتادیم

منم همرنگ تو می شم

سراغ عشقو می گیرم

که با هر قطره خونت، منم مثل تو می میرم

پای حرف تو می مونم که امید رو به من دادی

منم همراه تو می شم به عشق صبح آزادی

سکوت و می شکنیم ما، بفهمن که هنوز هستیم

با فریادت نشون می دی که از هیچی نمی ترسی

داره آروم جون می ده نسلی که مرگ رو فهمیده

نمی دونم چرا اما آزادی بوی خون می ده؟؟؟


 
comment نظرات ()
 
رابطه سببی از نوع نسل سومی...
نویسنده : مهسا - ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩
 

من نمی دونم این بزرگترای ما تا کی می خوان تو عصر و دوره خودشون بمونن و به کار ما کار نداشته باشن و بذارن تو حال خودمون باشیم...

دائم  غر بزنن که این کار و نکن و اون کار و بکن... من از این خوشم نمی یاد از اون خوشم می یاد پس اونو انجام بده...

این مناسب نیست اون مناسب تره...

اون مهمونی رو نرو ... اون لباس و نپوش ... این کارو نکن ... اون کارو بکن...

تازه بعد از همه این رقصوندنا و پیچ وتاب دادنا ...بزرگترای دیگه از نوع سببی سر و کلشون پیدا می شه...

اخه آدم می خواد یه کاری بکنه باید با دل کی راه بیاد...

من خودم شخصا" همیشه کارایی که خودم فکر می کردم و در سته رو انجام می دادم...

که فکر می کنم این درست تر باشه ... چون اگه آدم بخواد واسه این و اون زندگی کنه که شخصیت براش نمی مونه و اصلا" نمی تونه حتی نفس بکشه چه برسه به کارایی که این و اون توقع دارن رو انجام بده... اون وقت از زندگی خودشم می مونه...

حالا این وسط باید یه صافی در نظر بگیری و تو ارتباط با دور وری ها بیشتر دقت کنی و اونایی رو که باهاشون راحت هستی و با اعتقادای تو سازگارترن  و باهاشون بهت خوش می گذره و به اصطلاح عامیانه تر همزبونتن رو  از کسایی که با اونا  نقطه مشترکی نداری و به پر و پات می پیچن و هی تو کارات دخالت می کنن و  از ارتباط با اونا نا راضی هستی رو از صافی بگذرونی و غربالشون کنی تا بدونی اونایی رو که دوست داری باهاشون مراوده داشته باشی کیا هستن و بقیه رو کم ببینی تا دیگه واست ناراحتی پیش نیاد...

یکی از این رابطه ها هم سببی هست...

 


 
comment نظرات ()
 
بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین
نویسنده : مهسا - ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٥
 

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

To fall in love
عاشق شدن

To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

To clear your last exam
آخرین امتحانت رو پاس کنی

To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه

To find money in a pant that you haven't used since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی

To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!

Calls at midnight that last for hours
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی

To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه

To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی !

To hear a song that makes you remember a special person.

آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می‌یاره

To be part of a team.
عضو یک تیم باشی

To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

To make new friends.

دوستای جدید پیدا کنی

To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.
وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !

To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

To see people that you like, feeling happy
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

See an old friend again and to feel that the things have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده

To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره

remembering stupid things done with stupid friends. To laugh .......laugh. .........and laugh ......
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی

These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

Let us learn to cherish them.
قدرشون روبدونیم

"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد

وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه کردن به تو نشان میده تو 1000 دلیل برای خندیدن به اون نشون بده.
(چارلی‌ چاپلین)


 
comment نظرات ()
 
کلاس چهارم ابتدایی!!!
نویسنده : مهسا - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦
 

دو کاج

 

در کنار خطوط سیم پیام                   خارج از ده دو کاج روئیدند

سالیان دراز رهگذران                     آن دو را چون دو دوست می دیدند

 

روزی از روزهای پاییزی                زیر رگبار و تازیانه باد

یکی از کاج ها به خود لرزید             خم شد و روی دیگری افتاد

 

گفت ای آشنا ببخش مرا                    خوب در حال من تأمل کن

ریشه هایم ز خاک بیرون است           چند روزی مرا تحمل کن

 

کاج همسایه گفت با تندی                   مردم آزار از تو بیزارم

دور شو دست از سرم بردار              من کجا طاقت تو را دارم

 

بینوا را سپس تکانی داد                    یار بی رحم و بی مروت او

سیم ها پاره گشت و کاج افتاد             بر زمین نقش بست قامت او

 

مرکز ارتباط دید آن روز                  انتقال پیام ممکن نیست

گشت عازم گروه پی جویی                تا بیند که عیب کار از چیست؟

 

سیم بانان پس از مرمت سیم               راه تکرار بر خطر بستند

یعنی آن کاج سنگ دل رانیز              با تبر تکه تکه بشکستند...

یاد باد آن روزگاران یاد باد...نیشخند

 


 
comment نظرات ()
 
پاییز متفاوت...
نویسنده : مهسا - ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٩
 

باز هم پاییز

 

فصل باد و برگ و باد و برگ . . .

فصل رنگ و رنگ و رنگارنگ. . .

     

فصل نیمکت

 

 

فصل مشق و

 

 

 

مشق و

 

 

عشق و

عشق و

 

 

انار . . .

   

 

 

فصل باز باران با ترانه

 

 

با گوهر های فراوان. . .

 

فصل چتر و خیس

 

فصل شیدایی

 

و انتظار. . .

 

فصل مهر

 

 و مهرگان

 

 فصل یلدا

 

 

و چله . . .

 

 

 

پاییز «پادشاه فصلها»

 

 

فرخنده باد


 
comment نظرات ()